تا همیشه پرنسس یخ ها خواهم ماند...!
  
 همینی که میبینی و میخونی ...!
 
تیر 1386
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو

سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 2 تیر ماه سال 1386
از این به بعد اینجا مینویسم www.ice-princesss.blogsky.com

 
جمعه 25 خرداد ماه سال 1386
نی نی بعد از مدتها آپ میکنه
شیلام
نه نه

اشتباه نیومدی

خودمم نی نی خانومم
ولی مثه همیشه دو نقطه دی نیستم زیاد

یعنی هستما ولی کمتره

ولش کن بابا اصن معلوم نشد شی گفتم ؟
شن وقتیه حس و حال وبلاگ آپ کردن نیدارم
دوس دارم آپ کنما ولی حسش نیس
هی میگم باشه واسه وقتی که ADSL رو دوباره راه انداختم می آپم
الانم نِنی دونم اینی که دارم می تایپم و میفرستم یا نه
خوب دلمم تنگیده واسه شما بی معرفتا ها . اینو نیگا
هو با توام ا نیشت و ببند .خودتی من اصلآ هم بی معرفت نیستم فقط میرم وبلاگا رو باز میکنم بعد که لود شد دی سی میخونم
دیگه بعدش حوصله ندارم آن شم کامنت بزارم
حالا وقتی ADSL نازمو گرفتم میبینیم کی بی معرفت تره

آها کپل خان یا تپل خان هم حالش خوبه امتحاناش دیروز تمومیدهاین شن وقتی که امتحان داش یه سره در حال درس خوندن بود و سرش توی کتاب بود
حالا شن روز پیش میگف امتحانام و خراب کردم من دیگه رسمآ این شکلی شده بودم بهش میگم اگه چاره داشتی توی خوابم درس میخوندی میگه آره اگه میشد که خوب بود
دلم میخواس خفه اش کنم دیگه. ایش ایش ایش پسر انقد درس خون ندیده بودم والا

دیشببعد از یه هفته دیدیم همدیگه رو آخه من هفته ی قبل یعنی از شنبه تا 4شنبه ساری بودم .4شنبه غروب اومدم خونه
کپل خانم هم 5شنبه یعنی دیروز بعد از کلاس زبان (آقای جوادی ) اومد دنبالم با هم رفتیم شام بیرون
کلی کیفیدم
بعد از شام کپل خان گف دربست میگرم میرسونمت. هی گفتم نه خودم میرم. گف نه امکااااااان نداره
خلاصه وایساده بودیم منتظر ماشین که یهو برگشتم دیدم کپل خان داره میره .بعد دوباره خودش برگشت بعد دیدم نیشش بازه داره میخنده
گفتم شی شد ییهو؟
گف اِه ندیدی مگه ؟ گفتم نه شی(چیو)؟
گف علی و زنش رد شدن (داداش بزرگه )
گفتم نههههههههههههه
گف شرااااااااااااااااااا
گفتم مارو دیدن؟ گف آره بابا
علی از دور دس تکون داده بیا بیا(یعنی ما داریم میریم پایین بیا بشین برسونیمت ) بعد زنش تو رو دید شناختت
بعد علی یه ترمز زد ولی زود گازشو گرف رف مثه اینکه میترا (زنش) گفته برو

تازه میترا انجوری شده بود

واااااای انقد با نمک تعریف میکرد به جا اینکه ناراحن شم میخندیدم

وای انقد بانمک میخندید میگف اینارو باش

تازه عیبی نداره مامانامون که میدونن پس بیخیال اینا
منم اینجوری بودم
بعدشم تاکسی گرف که منو برسونه که بین راه به سرم زد یه سری به خاله م اینا بزنم رفتم اونجا مهسا (دختر داییم )و

روزبه (نی نی ش) اونجا بودن یه کمی موندم بعد دیگه حسش نبود با آژانس اومدم خونه

راستی سر کلاس طبق معمول یه عالمه کیف داد و خندیدیم باز این وحید خیره اومد نشست پیش من .یعنی من بین وحید و میلاد بودم کامیار هم کنار وحید نشسته بود

دیگه کلاس یه لحظه هم آروم نبود همه ش میخندیدیم
اون دو تا دخملا هم نیومده بودن من تنها بودم بین پسرا
گفتم من الان احساس غربت میکنم بین این همه پسر آقای جوادی گف تو که دخمل نیستی تحمل و روی صد تا پسر و داری

ملت خندیدن منم سوت میزدم اون وسط واسه خودم. به روی خودم نمیاوردم

امروزم از صب که بیدار شدم در حال ولگردی ام

حوصله امم سر رفته .قراره بعد از ظهر با ساناز و الیا بریم بالا (ناهارخوران) پیاده روی کیف کنیم
کپل خان هم میخواد با مامانش اینا و خواهرش و داداش کوشیکه شو و زنش (که من ازش خوشم نمیاد اه اه )داداش

بزرگش (همون علی )و زنش و ... برن ناهارخوران .احتمالآ شام و هم همونجا میزنن و برمیگردن شب . ننیدونم توی راه میبینمشون یا نه

منم فردا صب دوباره میرم ساری.ناناز ساری با مامانش .من برم مامانش برمیگرده .

راستی شاید کپل خان دوشنبه صب بیاد ساری بعد از ظهر برگرده همدیگه رو ببینیم .خدا کنه که بشه .

منو ناناز هم تا 5شمبه هستیم امتحان داریم بعد میایم باز 2شمبه ش امتحان داریم میریم .البته اگه خدا بخواد .... نِنیگم (نمیگم) هر وقت رفتیم و برگشتیم میگم

فعلآ میرم

احتمالآ تا وقتی که نت م وصل شه نمی آپم دیگه .تا هفته ی اول یا دوم تیر ماه

دوستون دااااارم

تا اون موقع بای بای ز دوس جونا

 
شنبه 12 خرداد ماه سال 1386
آنچه در دنیای من میگذرد...!

فقط اون چیزایی که توی ذهنم میگذره رو میخوام بیان کنم .

 

دارم یه آهنگ کلاسیک بدون کلام گوش میدم کل این اهنگ ۱:۳۰ دقیقه س . اما حس میکنم کلی رمز و راز توی این اهنگ نهفته س.

میدونی این آهنگ منو میبره به یه جاهایی که ناشناخته س .شاید اصلا وجود نداشته باشه .

شاید بگی من فیلم زیاد دیدم یا کتاب و رمان زیاد خوندم .درسته . اما این دنیایی که من میگم یه جور دیگه س.

ذهن من همه ش دنبال پیدا کردن رازه . یه راز بزرگ .یا شایدم رازها.

جهان آفرینش واسم جالب و عجیبه .از اینکه میتونم و بتونم  کشفش کنم  احساس خیلی خوبی بهم دست میده .

هر چیزی که مرموز و عجیب باشه هرچیزی که پر از ابهام ِ منو به خودش جلب میکنه. از چیزای ساده خوشم نمیاد

همه چیز و می تونم تصور کنم توی دنیای مجازیم. من یه دنیای مجازی منحصر به خودم و داستان هام دارم.

هر چیز عجیب و دست نیافتنی ای رو میشه توی دنیای من پیدا کرد. 

مثلآ میتونم الان این آهنگ واست به تصویر بکشم.

خوب من حس میکنم  همراه این آهنگ باید یه همچین صحنه هایی به تصویر در بیاد

تاریک و روشن صبح .نبرد خورشید با ماه در آسمون . خورشید چیره میشه .از گوشه آسمون آروم آروم خود نمایی میکنه . ستاره ها چادر شب و آروم آروم کنار میزنن . نور از لا به لای شاخه ها به زمین می تابه . نسیم خنک صبح گاه .

 خورشید میاد وسط آسمون .روی آبهای نقره ای دریا می تابه . دریا آروم ِ  آروم .

خوزشید یواش یواش داره غروب میکنه .موج ها می غرند. صدای آهنگ انگار با تاریکی هوا وهم انگیز تر میشه .انگار داره نشونه میده . نشونه ازحرف های نهان . از رازهای  مگوی آدمیان .

داره داد میزنه. منتظره که یکی بشنوه شون. منتظره که یکی فریادشون کنه. پر از رمز و راز پر از تاریکی .

دیگه شب شده . دریا آروم گرفته . صدا پایین تر میاد .آروم تر مینوازه. انگار داره یه سکوت تلخ و به نمایش میزاره. انگار داره بغض شو پنهان میکنه . انگاری میخواد شنونده رو به اوج ابهام برسونه.

انگار مهر سکوت به لبهاش زده. انگار میخواد مرموز باقی بمونه تا ابد.

 

 

اما من میخوام کشفش کنم .می خوام بفهممش. می خوام کمکش کنم.

 

 

من دردهای وجودم و می تونم تصور کنم. می تونم بکشم .می تونم صورت ظاهری بهشون بدم.

مثلآ یه بار که کمرم  درد گرفته بود تونستم شکلش و واسه ی خودم در بیارم. دردم شبیه یه سری مکعب های ۳ بعدی بود که بلوری و سفید بودن. انگار از طرف راست کمرم  دونه دونه کنار هم چیده شده بودن  تا طرف چپ. بعد دردم مثه یه نور بود که  از توی این مکعب ها رد میشد .به صورت جدا جدا.  اون نور به اندازه ی یه دونه مکعب بود. دونه دونه از توشون رد میشد و دوباره از اول شروع میکرد.

 

من میتونم گذشته رو تجسم کنم. اما مدل فیلم های قدیمی میبینم.

مثلآ وقتی که دفتر خاطرات خاله مو یواشکی خوندم تونستم تصورش کنم.

من گذشته رو سرشار از رمز و راز و تاریکی هایی میبینم که باید برم و روشنشون کنم. که باید برم کشفشون کنم.

که باید برم نجاتشون بدم.

همه چیزهایی که ندیدمشون واسم اعجاب انگیزن. واسم غریبن.

مثلآ دوس دارم برگردم عقب . خاله م و کمک کنم. بشم راهنمای نداشته ش. بشم فرشته ی آرزوهاش.

میخوام برگردم و به مامانم کمک کنم.

می خوام برگردم و نزارم که کسی اشتباه کنه . اشتباهی که بعدها واسش گرون تموم بشه.

نمیگم اشتباه کردن بده. اون یه بحث جداس. من راجع به اینکه اشتباه ها هستن که به ما کمک میکنن حرفی نمیزنم.

میخوام برگردم و لحظه های طلایی افراد و بهشون برگردونم.

می خوام که دنیا رو به کام اونا کنم.

مثلآ می خوام برگردم عقب . به همین چند روز پیش .همون روزی که صبا سوار اون ماشین لعنتی شد و دیگه واسه ی هیچ وقت فرصت پیاده شدن و پیدا نکرد.

میخوام برگردیم و من با دو تا بال سفید پرواز کم و خودمو بهش برسونم نزارم سوار اون ماشین بشه. می خوام نجاتش بدم.

می خوام برگردم عقب و نزارم اتفاق های کوچیک باعث بروز مشکلات بزرگ امروز بشن

می خوام برم و سر در بیارم از راز عالم هستی

می خوام به حرف همه ی اونایی که کسی و ندارن که به حرفشون گوش کنه گوش بدم.

می خوام کمکشون کنم که بتونن به خواسته هاشون برسن.

می خوام ۲ تا بال داشته باشم که پرواز کنم و دنیای مرموز پیرامونم و از بیرون نگاه کنم

میخوام برم پیش خدا. میخوام کمکش کنم.

میخوام رازهاش و بشنوم. میخوام کنارهم بشینیم و آرامش وجودمون و بهم هدیه کنیم.

میخوام همون طوری که اون بهم کمک میکنه منم کمکش کنم

می خوام وقتی دلش میگیره مثه موقع هایی که من غمگینم و کمکم میکنه اشکام و پاک میکنه

آرومش کنم

آخه من توی دنیام با خدا رفیقم. دوس داریم همدیگه رو.

خدای من حرف میزنه .میخنده .گریه میکنه. عاشق میشه. میرنجه. مهربونی میکنه.

خدای من یه انرژی بی پایان داره . اصلآ خودش یه انرژی . یه انرژی مثبت. یه عالمه مهربونی .

خدای من موهامو نوازش میکنه اشکام و پاک میکنه خدای من باهام بازی میکنه تا سرم گرم شه و غم هامو فراموش کنم .

خدای من مال منه. فقط من. عشق منه. عاشق منه.

دوس دارم دستاش و بگیرم با هم بپریم.

دوس دارم برم و برم و برم .تا خونه ی اصلیش و پیدا کنم .همون جایی که به صندلی راحتیش تکیه داده و سرمست و عاشق ماهارو نگاه میکنه .

گاهی وقتا حس میکنم خدا یعنی قانون طبیعت.

ترس ار خدا واسم معنایی نداره. خدا که ترس نداره.

هرکسی که بر خلاف قانون طبیعی طبیعت عمل کنه خوب بر همون اساس هم نتیجه شو میبینه

خدا هم اونجاس. نشسته .گاهی هم راه میره و یه پک به پیپ ش میزنه.( توی پیپ ش تنباکو نیس. پر از گل های قشنگی که توی دنیای منم هس و پر از مهربونی هایی که ماها هر روز و هرشب واسش میفرستیم.خدا به عشق من و ما معتاد شده .خودش بهم گف.  ) و به راه حل هایی که میتونه باهاش به ماها کمک کنه فکر میکنه .

و یکی و که بهترینه انتخاب میکنه و جلوی پامون میزاره .درس کنار همون راه حل هایی که به ذهن خودمون رسیده .اما این یه جورایی فرق داره انگار خدا صداشو همراه ایده ش ضبط کرده و واسمون فرستاده که میگه من درست ترین راه هستم . میزاره کنار اونها تا اگه ما اونو انتخاب کردیم و رفتیم و به نتیجه ی خوبش رسیدیم فکر کنیم که ما میتونیم که ما قوه ی تشخیص خوب و بالایی داریم و البته داریم به کمک اون.

خدا اونجاس و به ما از طریق نداهای قلبمون کمک میکنه . از طریق شهود . فقط شهود.

به نظر عیسی مسیح استدلال کردن کار درستی نیس. ما باید اونقدر قدرت  شهودمون بالا باشه  تا بتونیم نداهای قلبی و شهودی رو بشنویم و بر اساس اونا راه رو ادامه بدیم.

خدا به نظر من توی همه چیز از روح خودش دمیده .همه چیز و همه کس.

ولی هر کسی نمیتونه این روح پاک و توی وجود خودش نگه داره. یعنی نه که نتونه. میتونه اما یادش میره. غافل میشه.

من میخوام برم و به اونایی که غافل میشن کمک کنم .میخوام برشون گردونم

میخوام هیچ بدی ای روی زمین خدا نمونه

انقد دلم می خواد برم و از اون بالا بالاها نگاه کنم تا همه چیز و بفهمم. دوس دارم برم و روی مبل کنار دست خدا که همیشه جای یه همراه خالی ِ بشینم و با هم گپ بزنیم .

دوس دارم آزاد و رها باشم.

دوس دارم دنیایی که توی آرزوهام دارم تحقق پیدا کنه

دوس دارم به همه ی مامانا کمک کنم . دوس دارم همه ی دردا رو از بدن کسایی که مریضن و درد میکشن بکشم بیرون

درد بعضی ها رو سیاه میبینم بعضی ها خاکستری بعضی ها ...

دوس دارم برم و دردهاشونو هورت بکشم بعد بریزم بیرون .بریزم دور. دوس دارم تنشون ، توی وجودشون سفید سفید بشه . خالی از هر دردی

دوس دارم برم همه ی غصه ها رو جمع کنم و بریزم دور

دوس دارم کسایی که مردن و خونوادهاشون دلشون براشون تنگه رو برشون گردونم.

دوس دارم بابابزرگم و برگردونم .آخه مامانم دلش تنگ میشه حتمآ واسش

آخه یادمه میگف بابام همیشه دوسم داشت و هوام و داشت بر خلاف مامانش(مامان مامانم).

یه جایی تو دفتر خاطرات خاله م خوندم که نوشته بود کاش بابا زنده بود کاش کنارمون بود آخه وقتی اون بود ...!

می خوام برم برگردم عقب. برگردم و باباشونو بهشون برگردونم .

میخوام حسرت به دل هیشکی نمونه . میخوام اشک هیشکسی در نیاد .هیشکسی دلش به درد نیاد .میخوام هیشکسی از دوری عزیزاش نترسه و غصه نخوره

میخوام ایده آل ها رو بر آورده کنم . می خوام هیچ بچه ای سر بی شام روی زمین نزاره. میخوام هیچ بچه ای بهونه ی مامان و باباش و نگیره. میخوام هیشکی توی فقر زندگی نکنه.

من نمی دونم .نمی تونم درک کنم .نمی فهمم چطوری کسایی که پول دارن یه عالمه اما بازم می خوان داشته باشن

آخه چرا باید یه عده توی ناز و نعمت باشن و یه عده از فقر بمیرن . پس چرا زاده شدن ؟

میخوام برم و از خدا بپرسم.

میخوام برم و بهش التماس کنم که بهم این قدرت و بده که بتونم به همه کمک کنم قبل از اینکه دیر بشه.

 

من خودمو می تونم تصور کنم که حتی رفتم و صبا رو نجات دادم و خیلی های دیگه رو .بابا بزرگمو .مامانمو .خاله مو . خیلی ها رو خیلی ها

خیلی ها که نمی خوام اسمشونو بیارم .

 

دنیای من یه دنیای مجازی ِ  که من عاشقشم. که من توی اون میتونم به همه کس و همه چیز کمک کنم.

من هنوز هیچی از دنیام نگفتم . این فقط یه قسمت کوچیکش بود شاید یکی از ۱۰ تا .

من دیوونه و بیکار نیستم .

من میخوام که بدونم .

میخوام که کشف کنم

من عاشق رمز و راز و ابهامم.

من  شاید یه آدمم . یه آدمی که شاید خیلی عجیب و غریبه . خیلی عصبیه . خیلی مهربونه. خیلی عاشق ِ .خیلی غیر قابل پیش بینی ِ . خیلی ...!

 

من ...!

 به نظر تو این افکار من  عادیه ؟

 هوم؟ !!!

 

 

 

 

 


 
چهارشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1386
نی نی چیکار کنه بهتره؟!!!

 
چهارشنبه 29 فروردین ماه سال 1386
نی نی و دل تنگیاش و ...

به علت فشار اقتصادی و کمبود پول لازمه ما مجبور خواهیم گشت که از این پس ADSL نازنینمان را که بسیار به آن علاقه مندیم و به آن عادت کرده ایم و دل کندن از وی برایمان سخت تر از یک ساعت پیاده روی در شهر گل و بلبل مردشور برده ی ساری است را قطع کنیم و بُـگـُزاریم که بقیه از وجودش بهره مند گردند

یقینآ دلمان برایش یک ذره خواهد شد  خدیا صبر و پول لازم را به ما عنایت بفرما  آمیییییین

نی نی وقتی ناراحت و غمگین میشه خیلی با ادب میشه انقد که دیگه خنده داره نه ترسناک

الانم ناراحنم که جیگر گوشه مو این مودم به این نازی و برم پس بدم باز با dial up on شم .سخته بابا .

واسه همینم اومدم واسه اخرین بار با این ADSL نازم به آپم تا تیر ماه که امتحانا تموم میشه و میرم پس میگیرمش

تازه اونموقع قراره کپل خان هم به جرگه ی ADSL داران بپیونده

تازه دیروز اومدم خونه ولی باز جمعه طبق معمول باید برگردم ساری خراب شده .ای مردشور ریختشونو ببره .خیلی آدمای بیشعورین لااقل اونایی که ما توی این  ۷-۸ ماه باهاشون سر و کار داشتیم

اگه با نانازنبودم و اونم با من نبود که تا حالا از افسردگی مفرط توی بیمارستان روانی بستری شده بودیم و شده بودیم موش آزمایشگاهی این نیمچه روان شناسا

تازه از ترم بعد هم دیگه شروع میشه سگ دو زدنامون توی این مرکز مشاوره و اون بیمارستان و بهزیستی و زندان و مرکز ترک اعتیاد و فلان و بهمان سازمان

ما هم نیس همه جا رو مثه کف دست بلدیم اونجا هم نیس خیلی آدرساشو و راه هاش و ادماش درس درمونه و آدم احساس امنیت مطلق داره و حتی پیر مرداش هم به ادم به چشم یه خواهر دینی نگاه میکنن  کارمون در میاد

باید روی مخ مامی و بابی رژه برم یه کم شاید یه ماشین خریدن که مال خود خودم باشه.البته فقط شاید. چون مامی بنده بسیار ترسو و عصبی و نگرون سالم بودن و زنده بودنم و ....هست

 

آها داشت یادم میرفت قضیه ی دیروز و بگم.از قضا چون ساری شهر بسیار بسیار خوب و مردمانش نیز بسیار بسیار با شعورن .این شعور و فهم هم در دانشگاه و مخصوصا بین استاد های ما بسیار رایج ِ اون قدر که دیگه از پاچه ی شلوارشون آویزونه

دیروز من و نانازی سر کلاس زبان عمومی بودیم .شب قبلش من تمرینا رو نوشتم ناناز هم کثافت کپی زد از روی من . یه قسمتیشو یارو بیشرف گفته بود توی دفتر بنویسین .انگار ما بچه دبستانی هستیم.منم حوصله نداشتم و همون توی کتاب جواب دادم .ناناز توی دفتر کپی زد .بعد سر کلاس یارو اومد همه دفترا رو نگاه کرد انگار می خواد مشقامون و  چک کنه د... به من که رسید دید توی کتابه

اندی:( خبر مرگش فامیلیشه) جلوی اسم این خانوم و علامت منفی بزنین من:خوب چرا استاد من که نوشتم

اندی : توی کتابه   من:خوب چه فرقی داره مگه  اندی: با من اینجوری حرف نزن .من فرقشو میفهمم من استادم تو دانشجویی من:  

تا ۱۰ min بعدش هی زر زد هی زر زد .منم هیچی نگفتم آخر سر برگشت گف خانوم ... شما این درستونو حذف کنین .منم گفتم باشه استاد

بعد چادرمو برداشتم که برم بالا پیش دکتر مداح(معاون دانشگاه) مرد خیلی با ادب و متشخصی خداییش بین این همه داهاتی و گاگول.

ناناز نزاش گف بشین . منم نرفتم. تا آخر کلاس تا تونستم نگاش کردم و نفرتم و از طرق چشام بهش انتقال دادم .

مرتیکه ی عوضی آخر کلاس برگشت روی اسممو خط کشید و گف این خانوم حذف شدن .منم به یه ور  ....حسابش نکردم . بعد برگشته میگه از دفعه ی بعد همه می دونین که چیکار کنین با این اتفاقی که افتاد .منم یه بیلاخ گنده دادم بهش

بعد از کلاس هم رفتم بالا مداح نبود .رفتم اتاق ریاست دانشگاه.دکتر مظلومی همه رو کیش کرد پیشت کرد که کسی نشنوه چی میگم .گفتم چی شده بود یارو خنده ش گرفت .گف دخترم برو یه جوری از دلش در بیار اگه نشد ما پا در میونی میکنیم. گفتم باشه

حالا موندم توی دو راهی .از یه طرف حیفم میاد پولم حروم شه یارو کثافت مفت مفت بخوره و بگرده از یه طرفم متنفرم که برم و بگم شرمنده من منظوری نداشتم و ...

آخه آدم نیس همچین کسی.لیاقت نداره.یه سری پفیوز بیشرف داهاتی از ک... فیل افتاده میان سر کلاس خوشونو گم میکنن. مرتیکه عوضی پدرشم مرده خوب به من چه که بیاد سر من خالی کنه. یارو بیشرف سر کلاس پاچه ی دو نفر دیگه رو هم گرف ولی اونا عذر خواهی کردن گف باشه حتی همون عذر خواهی رو هم من میپذیرم. منم داغ به دلش گذاشتم نگفتم معذرت میخوام.آخه من کاری نکرده بودم .اون اگه آدم درس درمون بود واسه این منو حذف نمیکرد

حالا نمی دونم چیکار کنم شماها چی میگین؟ برم معذرت خواهی کنم یا نه؟

بعدشم که اومدم خونه.بعد از ظهر رفتم ارایشگاه واشه ابروان کمندم که به صورت  خفنی در اومده بودن  و یارو نامردی نکرد دیگه از ته زد .خوشم نمیاد زیاد نازک شه. آخه اون حالت دخترونه رو نداره دیگه.میشه مثه دخترای ۲۰-۲۱ ساله ی دریده و شیطون بلا شیطنت که دارم اما با بقیه ی گزینه ها موافق نیستم

بعد از اونم با تیده ا رفتم کادوی تفلد کپل خان مو خریدم بعدشم شام باهاش رفتم بیرون خوش گذشت رفتیم جای همیشگی .جای مازی و تیدی خالی بود .به یادشون بودیم .

بعدشم باهام تا خونه مون اومد و منو رسوند و برگشت خونه شون .آخی نازی کپل خان خوشکلم  .دلم یه عالمه برات تنگیده بود.

این  هفته که ساری بودم کلی بی قراری کردم.یه لحظه حالم خوب بود و میخندیدم ۱ ساعت عصبی و گوشه گیر بودم و ناناز و پس میزدم. دست خودم نبود .دلم می تنگید .عصبی میشدم.

فقط اینو بدون که هرجا باشم به یادتم

 

 

راستی بچه ها من از این به بعد کمتر میتونم on شم .به وبلاگاتون سر میزنم اما ممکنه وقت نشه کامنت بزارم .شرمنده ولی قول میدم تیر ماه بعد از امتحانامون جبرانش کنم .حتمآِ حتمآِ حتمآِ

 

دوستون دارم یه عالمه

فعلآ بای بای

 

 


 
دوشنبه 13 فروردین ماه سال 1386

شلاااام :*:*:*

من اومدم زود تند سریع اون ۵ تا آرزومو بگم و برم

آخه می خوایم بریم خونه مامان بزرگم منم توی این چند روز اصلآ وقت نکردم که بیام اینجا و بنویسم دیگه شرمنده

میسی تیده ا جونم که دعوتم کردی

 

۱ـمی خوام که خدا هیچ وقت هیچ کس و تنها نزاره هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت و همینطور سلامتی همه خوشحالی همه و سلامتی و خوشحالی خودم  و خونوادم  می خوام

 

۲ـمی خوام که همه خوشبخت باشن وبه خواست خدا به هم برسن منو کپل خان هم همینطور

۳ـمی خوام که این  مامانم زودتر این ترسشو کنار بزاره و منو بفرسته برم گواهینامه بگیرم و بعدش ماشین دو در و .... البته هیچ اتفاق بدی واسه هیچ کی نیفته ها

۴ـمی خوام که توی درسم پیشرفت کنم و نمره الف کلاس مون بشم :ی:ی:ی و تا آخر این ۴ سال اصلآ مشروط نشم و هیچ واحدی رو هم نیفتم :ی:ی:ی

۵ـمی خوام که تا همیشه دوستای مهربون و خوبم داشته باشم و کنارشون بمونم و اونا هم به آرزوشون برسن و هیچ کی هم وبلاگ نویسی و بیخیال نشه :ی:ی که من میمیرم از دلتنگی و (فضولی ) :ی:ی:ی:ی

 

 

راستی دروغ ۱۳ امسالم اینه ~~~> :-؟ فکر میکنم بعدا میگم :ی:ی:ی:


من زندگی مو دوس ندارم :ی:ی:ی اینم دروغ ۱۳ امسال

 


 
شنبه 4 فروردین ماه سال 1386
حوصله ام سر رفته

حوصله ام سر رفته   خسته شدم بابا چه عید مسخره ای شده امسال  Too Happy 2 دلم میخواد برم مسافرت اونم از نوع مجردیشHiker

دوس دارم برم عشق و حال . اما حیفی نمیشه. یعنی میشه که بشه ها ولی خوب یه کم گیر داره آخه خیلی ضایع ست منو پریسا بگیم میخوایم تنهایی بریم دریا  خوب نمیگن   آخه  خل  و چل ها دو نفری میخواین برین چه غلطی بکنین؟ خوب حالا اونا که نباید بفهمن کپل خان منم میاد  Teethy 

واسه همینم همه ش نق میزنم . کلافه شدم از توی خونه بودن (حالا یکی نیس بگه تو مگه توی خونه هم بند میشی ؟ Smile )

  دیروز حوصله مون سر رفته بود (منو تیدی  )  قرار گذاشتیم بریمice pack  داشتم میرفتم دنبال تیده ا که کپل خان زنگید خونه مازی شون بود قبلش هر چی منو تیدی گفتیم ما هم میایم رامون ندادن Too Funny Teethy گفتم شما هم میاین؟ گف آره Smile

با تیده ا  پیاده رفتیم .سفارش دادیم اونا تازه رسیدن Teethy بعدشم اومدن ice packamoOno دادن و ما هم خوردیم مازی میگف قاشق نمیدن ROTFL Teethyیه کم هم اذیتشون کردیم  Teethy 

بعدش بلند شدیم دیگه Teethy

همینا دیگه

الانم دارم با مازی میچتم Teethyداره راجع به موشاش حرف میزنه Teethy

میگه ایییییییییییییییی نگووووو Teethy 

میخواد بره مهمون دارن  

کپل خان هم که بیرون با مامان باباش رفتن عید دیدنی

تیده ا هم که امروز مامانش اینا رفتن کربلا .خودشونم با حمید و بهار و مملی و پیشی رفتن دریا

گف یا فرداشب میان یا پس فردا صبTeethy دلم واسش می تنگه

خوب دیگه منم فعلا میرم  

تا بعد بای بای





 
چهارشنبه 1 فروردین ماه سال 1386
سال نو مبارک

سلااااااااام

می بینم که داره۸۶ سال کوروش کبیر  میاد و ماها همه خوشحالیم   یوهووووووووووووو تازه شم اسمایلی ندارم باید با همینا امسال دو در کنم تا سال بعد

 

می دونم که اول از همه عاشق خدای خوب و مهربونمم

و ازش ممنونم بابت همه چیز

بعدش پدر و مادرم. خیلی دوسشون دارم و تا عمر دارم مدیون محبت های بی دریغشون هستم

و واسشون آرزوی سلامتی و شادی و خوشی و .... دارم

و بعد از اونها میدونم که خونوادم و خیلی دوس دارم و همیشه واسشون آرزوی سلامتی و خوشی و دارم

و امیدم که همه ی زندگی منه. خیلی دوسش دارم و امیدوارم  تا همیشه خوش و سلامت کنار من‌( به خواست خدا ) و خونوادش باشه

و دوستای خوب و مهربونم. اسم نمیبرم که سوء تفاهم نشه اگه کسی و یادم رفت

همه شون و یه عالمه دوس دارم ( بعضی ها رو یه کم بیشتر ) و آرزوی بهترین ها رو به خواست خدا براشون دارم 

 

 

ترین های سال  ۸۵

 

بهترین اتفاق هایی که می تونست توی زندگی من بیفته امسال بود

دانشگاه قبول شدنم اونم رشته ای که دوسش داشتم . اولین انتخاب

قبول شدن امید

بدترینش در همون روزها قبول نشدن ناناز همونجایی که من قبول شده بودم

حدود یه ماه بعدش بهترین خبری که تونستم به مامان ناناز و خودش بدم  خبر تکمیل ظرفیت و انتقالی ناناز به ساری پیش خودم

بدترینش همون روزا . اشتباهی که ناناز توی اون ۱۶ روز دوری مون انجام داد

و دوباره بهترینش به خیر گذشتن اون اتفاق

۲ ۳ ماه بعدش نزدیک تر شدن منو امید بهم

و همون روزا بدترینش اینکه امید داشت اشتباه منو بقیه رو یه جورایی تکرار میکرد

و دوباره همون روزا بهترینش اینکه اون اتفاق هم به خیر گذشت

بهترینش دوباره همون روزا که منو امید خیلی نزدیک تر از قبل شدیم و ...

بهترین های الان  اینکه خاله م اینا خونشونو عوض کردن

بهترین های الان اینکه منو امید خیلی همدیگه رو دوس داریم

بهترین الان اینکه من دوستای خییلی خوبی توی این سال پیدا کردم مثلآ یکیش مازیار جون دوست امید

بهترین ها اینکه من خیلی خیلی احساس خوشبختی میکنم

و اینکه خیلی خیلی خیلی خدا رو دوس دارم و بهم یا بهش نزدیکم 

و بهترین ها اینکه ....!‌

 

پیشاپیش عیدتون و تبریک میگم و امیدوارم سالی خوب و پر از شادی و خوشی پیش رو داشته باشین  

بابای (نی نییییییییییییی بغــــــــــــــــــــــــــــــــــل )

 

 

 

 


 
جمعه 11 اسفند ماه سال 1385
تفلددددددددد...! :ی:ی

واااااااااای دیشب یه عالمه بهم خوش گذشت

کلی فاز داد

با تید ی و مازی و کپل خان شام رفتیم بیرون .

منو تیدی کلاس داشتیم .تیدی که سنجش بود منم طبق معمول هر ۵شنبه جوادی بودم

کلاس که بد نبود خوش گذش بهمون .بعدشم قرار بود برم دنبال تیدی . ۷:۳۰ رفتم دنبالش بعدشم رفتیم پیتزا مثلث .توی راه کپل خان زنگید گف شما شی می خورین؟ تیدی که گف قارچ و گوشت و لیموناد منم مثه همیشه پپرونی با نوشابه سیا .رسیدیم ثلث مازی و کپل خان نشسته بودن رفتیم پیششون . همون اول هم غافلگییییییرم کردن و کادوهامو جلو جلو دادن (آخه ۱۲م تفلدمه اما من اون موقع ساری ام) یه عالمه خوشحالیدم اصلآ راضی به این همه زحمتشون نبودم کلی هم خجالت کشیدم

بعدشم که همش سر به سر هم گذاشتیم تا پیتزاها رو آوردن .

خیلی بهمون خوش گذشت. کلی هم خوشحالیدم که مازی اومد . بیشاره کلی سر شام پیاده شد. و پول شام حساب کرد.

دلم یه نمه واسش سوخت. آخه من دلم نمیاد بقیه زیاد به خرج بیفتن .

بعدشم که اومدیم خونه. ساعت ۱۱ هم همه مون on شدیم . یه کنفرانس دادم به مازی بعد به مازی گفتم تیدی و هم inviteکن . بعدشم کپل خان و invite کرد.

کلی خندیدیم .باز منو تیدی افتادیم به جون مازی بیچاره . یه عالمه همدیگه رو اذیت کردیم خندیدیم

آخه توی pm سخته هی واسه همدیگه میخوایم حرفای اون یکی و کپی پیست کنیم من پیشنهاد دادم بریم conf

کپل خان و مازی اینجوری بودن که ما هی کپی پیست میکردیم واسه هم قبلآ

همینا دیگه

پ.ن : از هر ۳ تون خیلی ممنونم . خیلی لطف کردین بهم.

تیدی جونم واسه همه چی میسی . خیلی دوست دارم

مازی جونم مرسی که زحمت کشیدی و اومدی همین واسم کافی بود راضی به بقیه ش نبودم

و آخرش این که . کپل خان نتونستم اون طوری که باید ازت تشکر کنم . چون یاد ندارم چطوری بهت بفهمونم که خیلی خوشحالیدم . مخصوصآ توی جمع. اما باور کن خیلی خوشحالم که تورو دارم . نه واسه ی...

واسه همونایی که خودت میدونی.

پ.ن:شرمنده از این پستم یه عالمه قلب آویزون شده

 

شکلکام پاک شده آخه ویندوزم و پاکیدم و درایو هام هم فرمت کردم . هر شی هم دانلود می کنم نمیشه


 
شنبه 28 بهمن ماه سال 1385
هورااااااااااااااا.....!
 

دو درررررررررررررررررررررر

شه حالی داداااا

ساری و دو در کردیم برگشتیم با نانازی

الان یه عالمه خوشحالم.

دیروز با نانازی رفتیم ساری ساعت 2:40 حرکت کردیم توی راه یه عالمه خندیدیم به نانازی میگم خوش به حال کپل خان الان جنگل با دوستاش نانازی میگه ناراحت نباش الان ما هم میریم جنگل  (خونه مون توی ساری رو میگف)  شاگرد رانندهه خیلی باحال بود هی غر غر میکرد ولی غرغرش خنده دار بود اعصاب خورد کن نبود یه صحنه هم پا شد رف وسط اتوبوس گف آقایون محترم هر کی کفششو در آورده بپوشه خواهشآ .همه رو خفه کرد از بو گندش   واااااای ما پهن شدیم رو زمین از خنده خیلی باحال گف  نزدیکای 5 هم رسیدیم ساری

 

رسیدیدم خونه افتادیم به جون خونه و حسابی تمیز کردیم بعدشم من رفتم حموم   وقتیم برگشتم نانازی چایی درس کرده بود نشستیم چایی خوردیم بعدش کپل خان زنگید . یه کمی ناله کردم و غر زدم . بعدشم که نانازی بیچاره باز رف شام کوکو سیب زمینی درس کرد .

بهم میگه اومدی اینجا استراحت مطلقی دیگه...

بعد از شام هم که تقریبا ساعت 9 بود دراز کشیدیم حرفیدیم یه کم آهنگ گوش دادیم

بعد دیدیم نمیشه خوابمون نمیاد یه کم جواهری در قصر نگاه کردیم.من اس ام اس زدم کپل خان بهم زنگید

.حدودا 2 خوابیدیم

صبح هم که 10:30 کلاس داشتیم ناناز پا شد چایی درس کنه گفتم من نمیام از خدا خواسته گرف خوابید

1۰:50 هم از مخابرات زنگیدن که تلفنتون قطع شده یارو داش تازه میگف ناناز گوشی و شترق قطع کرد  و به بقیه ی خوابش همچنان ادامه داد . است. نقطه سر خط

12:30 بیدار شدیم .اس ام اس زدم به کپل خان .زنگید بهم  واسه ناهار هم خورش بادمجون تصویب شد و من خورش درس کردم ناناز هم پلو .بعد از ناهار هم که یه کمی دراز کشیدیم و فک زدیم ناناز از همسایه بالایی هامون لجش گرفته بود (آخه سرصدا میکردن بچه ی بالایی هی زر میزد ننه ش هم طبق معمول جیغ میکشید بچهه صبح که بیدار میشه اول دهنشو وا میکنه صداشو میندازه روی سرش بعد چشاشو وا میکنه ) میگف من میگم اینجا جنگل نخند بالایی که زوزه میکشه  از این ور که صدای مرغ و خروس میاد از اون ور صدا سگ میاد . خروس که نصفه شب و سر صبح حالیش نمیگیره مرض گرفته .باید بیان اینجا مستند بسازن از اینا . بچهه درد گرفته نیم وجب قد داره چه صدای بلندی داره انگار کرکدیل معلوم نیس صداها رو از کجاش در میاره . راس میگم دیگه  منم دراز کشیده بودم اینجوری    روی زمین غلت؟ قلط؟قلت؟ میزدم

نزدیکای 3:30 هم آماده شدیم بریم دانشگاه .توی سرویس که کسی نبود.توی خود دانشگاه هم سگ پر نمیزد.

ما هم برگشتیم اومدیم خونه و وسایلمون و جمع کردیم رفتیم میدون امام با تاکسی ویژه برگشتیم خونههههههه یوهووووووووووو

اومدم خونه زنگ و زدم مامانم اومد دم در اول اینجوری   شد بعدش یه عالمه ذوق کرد بابام هم همینطور

بعدش زنگیدم کپل خان وااااااااااای یه عالمه ذوق کردم .این شکلی شده بود صداش

بعدشم زنگیدم تیده ا  جونم یه عالمه دلم واسش تنگیده بود  کلی خوشحالی کردیم یوهووووووووووو

شه فازی میده آدم توی خونه ی خودش باشه هاااا

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

 

(این قالب جدیدم یه کمی مشکل داره آخه اون قسمت بالای وبلاگم دیگه این نوشتهه نمیاد ~~~>

تا همیشه پرنسس یخ ها حواهم ماند

نمی دونم شیکارش کنم ؟؟؟ )

 

 

 


   1      2      3      4      5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 19178


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها